|
|
لذت انتظار |
![]() |
![]() |
![]() |
به وبلاگ پروانه اي من خوش آمديد. | |
|
داستان عاشق شدن من
درست یک سال پیش تابستون بود که دیدمش، با همون نگاه اول مهرش به دلم نشست ، چیزی درون اون بود که منو به طرف خودش جذب می کرد. پیش خودم عهد کردم هرجوری که هست باهاش آشنا بشم.هیچی ازش نمیدونستم نه اسمی نه آدرسی فقط اون روز غروب تابستون به اندازه ی یک نگاه توی شهرک دیدمش همین. روزها گذشت و من دیگه اونو توی شهرک ندیدمش ، بدجوری فکرش ذهنمو مشغول کرده بود ،رفتارم عوض شده بود یک حالت عجیبی درون خودم حس میکردم حالتی که بعدا فهمیدم حالت عاشق شدنه ،بله من فقط با یک نگاه عاشقش شده بودم. همیشه فکر میکردم این جور چیزا توی فیلماست ولی برای من اتفاق افتاده بود و من عاشق اون فرشته شده بودم چون به اندازه فرشته های خدا زیبا بود .ولی افسوس که بعد از اون نگاه اول دیگه نتونستم ببینمش توی بد وضعیتی گیر کرده بودم نمیدونستم چکار کنم از کجا شروع کنم،میخواستم برم پیش بروبچ شهرک تا از زیر زبون اونا بکشم ببینم اونا طرفو میشناسن یا نه ولی گفتم این عملی نیست چون اگه حرفی بزنم اونا بعدا سریشم میشن و نمیشه بپرونمشون ، باید خودم دست به کار میشدم اما چه جوری.... از فردای همون روز پیگیرش شدم تا آمارشو بگیرم ،هر روز دم غروب میرفتم همون جایی که برای اولین بار دیده بودمش به امید اینکه بازم بیاد و من عاشق برای یک بار دیگه هم که شده حتی لحظه ای کوتاه دوباره روی مثل ماهشو ببینم.ولی افسوس که دنیا به من پشت کرده بود هر روز صبح به امید اینکه امروز دیگه میبینمش از خواب بلند میشدم و شب نا امید از بازی روزگار میخوابیدم تا لااقل توی خواب و رویا ببینمش . روزها همین طور جلو میرفت ومن به هیچ عنوان ناامید نمیشدم چون یک حسی درونم بود و به من امیدواری میداد که یک روز دوباره میبینمش همین حس عجیب به من آرامش میداد .تا اینکه یک روز خیلی اتفاقی موقعی که داشتم ماشینو پارک میکردم دیدمش... اول فکر کردم که اشتباه میکنم اما کمی که دقت کردم دیدم خودشه،درست همون فرشته ای که مدتی ازش خبری نبود و یکباره اونم بعد از حدودا یک ماه پیداش شده بود،ولی چون پدرش همراهش بود نمیشد جلو برم و حرف دلم رو بهش بزنم،تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که تعقیبشون کنم ببینم توی کدوم ساختمون میشینن،دنبالشون رفتم دوتا ساختمان بغل ساختمان ما خونشون بود و یه جورایی با ما همسایه می شدن از این بابت خوشحال بودم. دیگه کم کم داشت اول مهر می شد و مدرسه ها باز می شدن،منم چون میبایستم برای کنکور درس بخونم زیاد نمی تونستم فکرمو مشغول اون بکنم تنها کارم انتظار کشیدن و صبر کردن بود و این انتظار عجب لذتی برای من داشت.توی این مدت که اون مدرسه میرفت و من مشغول درس خواندن برای کنکور بودم خیلی دلم برایش تنگ می شد .کم کم فهمیدم که چه موقع از مدرسه شون تعطیل میشه و میاد به سمت خونشون همین دل خوشی من بود ،موقعی که از درس خوندن خسته میشدم یا دلتنگش میشدم منتظر می موندم تا مدرسه شون تعطیل بشه و بیاد به سمت خونه شون تا منم بتونم از پشت شیشه ساختمون خودمون جوری که دیده نشم و اون نفهمه یه دل سیر نگاهش کنم و باز به امید اینکه یه روزی اون مال من میشه به زندگی و آینده امیدوار میشدم. گاهی اوقات هم اتفاقی اونو توی شهرک می دیدمش ولی فقط با نگاه هایی که بین ما رد و بدل می شد از کنار هم می گذشتیم نمی دونستم اونم به من علاقه داره یا نه ،و این مسئله برای من خیلی سخت و دشوار بود . ولی من برای خودم در زندگی هدفی قرار داه بودم اونم این بود که بعد از قبول شدن در دانشگاه هر جوری هست به معشوقم برسم و به اون بگم که چقدر دوستش دارم و فقط به عشق دیدن او این همه مدت صبر کردم ،این هدف به من امید و آرامش میداد. ماه ها گذشت و بلاخره بعد از مدتها لحظه ای که منتظرش بودم یعنی روز کنکورفرا رسید ، با یاری و توکل بر خدا هر چی بلد بودم رو نوشتم، سر جلسه ی امتحان هم مدام فکرم پیش کسی بود که من حتی اسم اونم نمی دونستم ولی او همه چیز من شده بود. بلاخره هر جور که بود امتحان رو دادم حالا دیگه همه چیز برای دوستی ما فراهم بود، نمی دونستم چیکار کنم از کجا شروع کنم فقط باید هرچه زودتر دست به کار می شدم چون دیگه طاقت نداشتم شوخی نبود انگار حدودا یک سال تمام منتظر این لحظه بودم .از فردای اون روز پیگیرش شدم تا آمارشو در بیارم ولی انگار همه چیزبرای من طلسم شده بود هر عصر از ساعت 6 تا 8:30 بعضی وقتها هم تا 9 شب روبروی در ساختمونشون قدم میزدم بعضی وقتها هم می نشستم تا اون فرشته ی نازنین من از خونشون بیاد بیرون و من بتونم باهاش صحبت کنم ولی انگار شانس با من نبود مثلا جوری شده بود که من 2-3 ساعت توی شهرک منتظرش می موندم،در آخر نا امید و خسته می رفتم به سمت خونه و یکدفعه دادشم که بیرون بود می آمد خونه،می گفت همین الان فلانی رو دیدم و منم تا به خودم می جنبیدم دیگه دیر شده بود و اون رفته بود. گیج شده بودم هر وقت که می دیدمش یا همراه باباش بود یا همراه مامانش داشت می رفت بیرون.روزهای تابستون تند تند می گذشت و نمی تونستم کاری بکنم این مسئله تاثیر بدی در من گذاشته بود چون من هر چیزی رو که می خواستم بدست می آوردم.دیگه اینجاشو نخونده بودم ، فکر می کردم بعد از دادن کنکور دیگه همه چیز خود به خود درست می شه و هیچ عاملی جلودار من نیست.اما انگار چیزی بود که واقعا مانع سر گرفتن این دوستی می شد یک عامل غیر طبیعی ، عاملی که نمی خواست من به مقصود اصلیم برسم متوجه این جریان شده بودم چون همیشه توی بدترین موقعیت ممکن می دیدمش یا سر و وضع من مناسب نبود یا کسی همراه اون بود که نمی شد جلو برم، کم کم افسرده شده بودم ، آخه این چه دنیایه اونی رو که دوست داری نمی تونی بهش برسی.کسایی که حالت منو تجربه کرده باشن می فهمن من چی می گم . توی روزهای سختی که داشتم برای امتحان درس می خواندم و اونم مدرسه میرفت می دیدمش ولی حالا که می خواستم جلو برم و باهاش حرف بزنم یه عامل غیر طبیعی مانعم می شد. حالت نا امیدی و افسردگی در من شدیدتر شده بود شبها خوابشو می دیدم که همانند فرشته ای زیبا در کنار من است، دلم به همین رویاها خوش بود رویاهایی که بلاخره یک روز او در کنار من است. ولی من هدفم مشخص بود من باید به اون می رسیدم هر جوری که شده. تابستونی که فکر می کردم خیلی کارها می تونم بکنم به سرعت گذشت و تموم شد.همش حسرت اینو می خوردم که ای کاش همون سال قبل که گهگاهی می دیدمش می بایستی برم جلو و حرف دلم رو بهش بزنم ولی افسوس خوردن فایده ای نداشت ،این رسم روزگار بود و کاریشم نمی شد کرد. نتایج کنکور اومد و من با یاری خدا قبول شده بودم از این بابت که وضعیتم مشخص شده بود خوشحال بودم ،ولی هیچ چیز به اندازه ی حضور او در زندگیم نمی تونست منو خوشحال کنه.انگار همه چیز دست به دست هم داده بودن تا من به اون نرسم . در کنار رفتن به دانشگاه در جایی هم مشغول به کار شدم تا یه جورایی از فکر اون بیام بیرون و فراموشش کنم ، اما نمی تونستم اون دیگه جزئی از زندگی من شده بود . پس باید چه کار میکردم... باورم نمی شد که تا این حد به او وابسته شده باشم،از طرفی هم هر چه که برای رسیدن به او تلاش کرده بودم فایده ای نداشت.تا اینکه یک روز اتفاقی موقعی که داشتم دوروبر شهرک چرخ می زدم،ماشینو نگه داشتم تا یک آهنگ باحال پیدا کنم و گوش بدم توی این فاصله که حواسم به ضبط بود ناگهان متوجه شدم که یک سمند زرد رنگ درست جلوی ماشین من نگه داشت و چیزی رو که اصلا انتظارشو نداشتم دیدم... بله خود خودش بود همون لیلی من ، انگار که از مدرسه تعطیل شده بود و اون سمند زرد رنگ هم به عنوان سرویس اون بود.سریع نگاهی به ساعت کردم 12:15 بود، چون توی ماه رمضون بودیم ساعات تعطیلی مدارس عوض شده بود و فکر کنم 12تعطیل می شدن، دستپاچه شده بودم . کاری نمی تونستم بکنم چون دوستشم همراه اون از سرویس پیاده شد ادامه ی داستان در وبلاگ جدیدم http://majnoone2007.blogfa.com/ ايميل وارد نشده است.
با سلام .... دوست عزيز اگرمي خواهيد بازديد خود را به ميزان قابل توجهي
افزايش دهيد مي توانيد لينک باکس ما را در وبلاگ يا سايت خود قرار دهيد . پس از قرار دادن لينک باکس در سايت خود شما مي توانيد لينکهاي خود را به لينکدوني اضافه نماييد تا در صدها سايت و وبلاگ مختلف به نمايش در آيد .لينک شما را صدها نفر مي بينند و ميتوانيد بازديد کننده واقعي براي خود داشته باشيد .از مزاياي ديگر اين لينک باکس اين است که سايت شما را در موتور هاي جستجو پرمحتواتر مي کند و در موتورهاي جستجو بيشتر ظاهر مي شودو رتبه شما رو گوگل بالا ميرود...موفق و پيروز باشيد منتظرتان هستيم RealBox http://realbox.mihanblog.com نظر
عاشق هرکس شدم او شد نصيب ديگري *دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجري* من سخاوت ديده ام دل را به هرکس مي دهم *شرم دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام
نظر
سلام
وب زیبایی دارید ادامه داستان و آپ نمی کنید؟[khejalat] ezzatezzat22@yahoo.com
عزيزم براي چي دمه داستانتو نمينويسي من بي صيرانه منتظرم ببيم بقيش چي ميشه منو از اين انتظار خلاص كن ب نوشتن ادامه داستانت.[love][boos]
bita_savan@yahoo.com
داستان خوبیه ولی زود تر کاملش کن که منم مثل خودتم
نظر
برو ای تور کور خرچرانی تواز معنای زندگی چه دانی رفیقانت برفتند پاره راهی برو تا تو نمانی از انها راهی.
viana_voroojak
دوست گرامی داستان بسیار قشنگی بود
viana_voroojak021@yahoo.com
ادامه میخوهم
نظر
سلام
از من می شنوی به درس ومعشقت بچسب چون من تجربه کردم آخر عاقبت نداره این کارا. نظر
شروع خوبي داره ولي خواهش ميكنم اخرشو بد تموم نكني زودترم ادامه بده كه مهسا جووووووون فكر كنم داره دق ميكنه
نظر
داستان خیلی خوبی بود
تکیه بر هر که زدم عاقبتش رسوا بود کوه با آن عظمت پشت سرش صحرا بود نظر
خیلی قشنگه.میشه ادامشو زودتر بنویسی لطفا[khandeh][gol][gol]
نظر
می دونم خیلی دلتنگشی مثل من اما یابد صبر کرد زمان خودش کار ها رو درست می کنه منتظر بقیه ی داستانم منتظرم نذار
نظر
salam dooste khoobam . az man mishnavi be in joor chiza ya be injoor masael fekr nakon. chon be gheir az fekro khoialo daghoon shodan chize dige ee barat nadare . nemidoonam chand salete vali fekr konam in mas'ale yekam barat zood bashe albate taghsir nadariya dele karish nemishe kard vali man be onvane ye khahare kooochiktar shayadam bozorgtar behet tosiye mikonam faghat be darset fekr kon haminnnnnnn movafagh bashi barat arezooye sa'adat va khoshbakhti vaaaaaaaaaaaa az hame mohemtar salamati mikonam
نظر
سلام
تا اینجا واقعا داستانتون قشنگ بود امیدوارم آخرشم قشنگ باشه نظر
مي شه بپر سم چرا داستان هايتان تمام نمي كنيد
نظر
بايد بگم خيلي قشنگ بود نمي دونم تا چه حد حقيقت داره حالا از اين حرفا بگذريم
آخرشو كي مي نويسي كه تشنه ي آخر داستانم. منم يه جورايي عاشقمو نمي دونم چه جوري بهش دوستاشتنمو نشون بدم دوست دارم آخر داستان بهم بگي چه جوري بهش بگم. نظر
داستانت آشناییت خیلی باهال بود
melika_dj2006@yahoo.com
ashegh shodan to ye negah !!!!!!!!!
be haghe harfaye nashnide نظر
دمت گرم داستان قشنگی بود منم مثله خودتم ولی درس خون نیستم دمت گرم سریع تر کاملش کن bye
نظر
salam lotfan edame dastan ro benvis ke kheyli bahal bood
http:hhjska052mashhad2.mihanblog.com elaheye_shargh752@yahoo.com
خوب بود موفق باشی
dokhtarjahannami666@yahoo.com
داستان زندگیت فوق العاده ست. اما تورو خدا ادمه داستان به این قشنگی رو بنویس دیگه. من الان حدود 2 ماهه که میام تو وب سایتت اما هیچ خبری نیست . هنوز قصه عشقتو کامل نکردی. خواهش میکنم زودتر دست به کار شو و ما رو هم اینقدر چشم به راه نذار. خدا خوشش نمیاد.[khandeh]
ahmad_shp@yahoo.com
دوست عزیز باهم همدردیم[gol]
نظر
سلام
توروخدا بقیه اش روهم بگو www.ailin_banamakk@yahoo.com
تو رو خدا زودتر ادامشو بگو.الان یک ماهه هر روز میام ولی تو آپ نکردی.فکر میکنم به جز من خیلی ها منتظرن.پس زودتر آپ کن عزیزم.دارم دیوونه میشم.[love][gol]
نظر
دوباره سلام.
يه چيزي يادم رفت كه تو جمع ميگم اگه دفعه ديگه بيام و به روز نباشي ميرم از بالاي تختم با سر ميام پايين جدي ميگما جون خودم عمليش ميكنم!!!1 خوب از شوخي گذشته جناب لاو خيلي ها معطلن تا تو ادامه داستانتو بنويسي پس جون من منو كفن كني(البته خدا نكنه دختر به ين باحالي بميره)ادامشو بنويس حتي 2 خط هم بنويسي ما راضيم مگه نه بچه ها ؟!!!!!!!!!!!! قربونت تا بعد بازم ميام[love] 13681368
سلامومن هم یه جورایی مثت تو هستمواما عاشق یکی شدم دیدم به هم نمی خوریمواون منو دوست داره ولی من الان یکی دیگه رو دوست دارم و الان فهمیدم عشق واقعی چیه ولی بهم بگو قبلی رو چجوری دک کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[gerye]
zohal_1989@yahoo.com
[gol] سلام لطفا داستان که مینویسین بقیه اش رو هم بگین با احساسات این ملت بازی نکنید.خواهشا زود تر آخرشو بگین
ممنون zohal-1989@yahoo.com
[gerye] کی آخرشو میگی دیگه بابا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نظر
تازه دارم ميخونمش اميوارم كه خوب باشد
نظر
chera edame nemidi???????????????daram divone misham[gerye][gol]
نظر
سلام. خيلي داستان نازي بود. خواهش مي كنم زودتر آپ كنين و اگر به منم خبر بدين ممنون مي شم
نظر
dobare salam,doste aziz heyfe be khoda in dastane jaleb va pand amozeto edame nadi,lotfan edame bede,mamnon[khandeh][gol]
reptile_ali@yahoo.com
tuye zendegim hich chiz va hich kare sakhti nadidam joz ...... sabr va entezar dar rahe ESHGH
mmavanes@yahoo.com
سلام
منم عاشقم دارم میمیرم البته 5ساله.درد عاشقی من خیلی کشنده است.فکرش رو کن هم اون منو میخواد هم من برایش میمیرم ولی از کم رویی رومون نمیشه به هم بگیم.از همه ی اینها بدتر سالی 1الی 2 بار همدیگه رو میبینیم تو همین یکی دو بار هم فقط به هم نگاه میکنیم تاسال بعد به کل شیرین غقل میشیم نظر
داستان منو عشقم مثل داستان توست فقط با این تفاوت که من و اون از هم یه دنیا دور بودیم خیلی سخت بود مخصوصا برای اون اما حالا با هم ازدواج کردیم 2 ماهه من 17 سال دارم اونم 18 سال برای هم میمیریم.با آرزوی خوشبختی برای منو عشقم و تو و عشقت و همه ی عاشقا.ادامشو بنویس به هم میرسید یا نه؟
نظر
با سلام خدمت شما اگه ميشه خودتون رو هم معرفي كنيد و مي خواستم بگم من هم يه روز مثل تو اين ماجرا برام پيش اومد و هنوز كه هنوزه به عشقم نرسيدم راستش وقتي آخر داستانت رو خوندم ياد آخر داستان خودم افتادم. آره، منم يروز عشقمو ديدم و البته اونم منو دوست داره و هنوز كه هنوزه ازش خبر ندارم و شبا بيتابم و ميدونيد كه دوري عشق شيرينه و با رسيدن به آن تمام ميشه
نظر
راستي اين آي دي منه اگه دوست داشتي با من بچتي با هم آشنا بشيم
نظر
khastani_ba_to
پس بقیه اش؟
به ما هم سربزن[gol]
من که خیلی دوستدارم اخرش قشنگ تمام بشه و ارزو دارم برای تمام عاشقا که به هم برسن البته واقعی باشه عشقشون نه برای هوس برای منم دعا کنید به عشقم برسم چون دارم دیوونه میشم البته[love][gol]
خواهش میکنم که سریع ادامه ای داستانت رو بنویس و
برای فرشته جون ارزوی خوشبختی میکنم [boos][gol] donya_pishi90@yahoo.com
salam kheyli dastane khashangi bud edamasho lotfan ap konid
ba tashako.r
سلام
وبلگ بسيار قشنگي داريد. خوشحال م شم به من هم سر بزنيد
بابا دیگه حوصله ام سر رفت پس کی دیگه ادامه ای داستانت می نویسی ؟؟؟[gerye]
salam dooste aziz . vaghtet bekheir
are asheghi kheily zibast vali yadet bashe har kasi hazer nist bahaye zibayio bede saloome_mankan@yahoo.com
1 ماه گذشت آپ نمیکنید؟
lila_fatmi_1387@yahoo.com
خیلی داستان خوبی، ولی ادامشو چه جوری میتونیم بخونیم
سلام. عالی بود. یه داستان رمانتیک و عاشقانه و اما واقعی. یه جورایی منم مثل تو هستم. مثل تو که نمی تونه حرف دلشو به عشقش و به تمام وجودش بگه.
با تمام وجود منتظر آخر داستانت هستم تا شاید منم بتونم یه راهی از توش پیدا کنم. ممنون از داستانت. [gol][love]
ای بابا پسر خوب چرا آپ نمی کنی؟ مخمون ارور داد دیگه! ادامشو بگوووووووو
www.nefrinha.blogfa.com
سلام
پسر خوب رو مخمون داري رژه مي ري :ادامشو بگوووووووووووووووووووووووووو نكنه خودكشي كرده باشه بچه ها
ادامه رو حتما بگویید آخه مثل این عاشقی من هم تجربه کردم و معشوق هم میدونه دوستش دارم ولی نمیدونم چه شده که مثل اینکه قسمت همدیگه نمیشیم عذابم الان بیشتر از اون موقع بود که نمیدونست دوسش دارم تو رو خدا برام دعا ما به هم دیگه برسیم
خدایا عاشقان را غم مده
Dariusharash@yahoo.com
جالب بود و خط قرمز و عاشقی جور نیست
davood196@yahoo.com
عیول به ولت[gol]
عالی بود تشکر مرسی[asabi]بی قرارتم
به جون تو عاشقی بد دردیه
سلام گلمم وبلاگت واقعا عاليه و حرف نداره پيشم بيا
باي......I Love you .......I Love you ........I Love you ........I Love you ........I Love you .......I Love you ......I Love you .....I Love you ....I Love you ...I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you .I Love you ..I Love you ...I Love you ....I Love you .....I Love you ......I Love you .......I Love you ........I Love you ........I Love you ........I Love you .......I Love you ......I Love you .....I Love you ....I Love you ...I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you .I Love you ..I Love you ...I Love you ....I Love you .....I Love you ......I Love you .......I Love you ........I Love you ........I Love you ........I Love you .......I Love you ......I Love you .....I Love you ....I Love you ...I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you .I Love you ..I Love you .....I Love you ......I Love you .......I Love you ........I Love you ........I Love you ........I Love you .......I Love you ......I Love you .....I Love you ....I Love you ...I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you .I Love you ..I Love you ...I Love you ....I Love you .....I Love you ......I Love you .......I Love you ........I Love you ........I Love you ........I Love you .......I Love you ......I Love you .....I Love you ....I Love you ...I Love you ..I Love you .I Love you .I Love you .I Love you ..I Love you ...I Love you ....I Love you .....I Love you ......I Love you .......I Love you ........I Love you ........I Love you ........I Love you .......I Love you ......I Love you .....I Love you ....I Love you ...I Love you ..I Love you
KHOB EDAMASHO BEGO DIGE KOSHTI MARO[asabi]
mehraboneh_donya2009@yahoo.com
سلام باید اعتراف کنم که داستانت وقعا قشنگ بود والبته به داستان عاشقی خودم خیلی نزدیک بود(عاشقیم بد دردیه ها) [gol]
سلام .داستان خیلی جالبی بود منم همچین داستانی داشتم ولی نه به این شدت .عشق هم تا زمانی لذت داره که می خوای ابراز کنیش ولی بدش که به اون میرسی کم کم این حس فروکش میکنه و تازه آدم سر عقل میاد. این عقیده ی من بود .ولی امیدوارم تو و بقیه دوستان به هر چی میخوان برسن.خدا نگهدار
s_k1361@yahoo.com
سلام.منم يه روزگاري يه همچين داستاني داشتم. خيلي عاشق بودم خيلي دوسش داشتم ما يه جا كار ميكرديم همكار بوديم باورت ميشه اگه بهت بگم چند دقيقه قبل از اينكه بياد توي اتاق من احساسش ميكردم.تمام بدنم داغ ميشد صورتم قرمز ميشد من نمي دونم اين داستان از كي شروع شد اما آروم آروم همه وجود پر شد از عشق اون.تمام خواب و خوراكم شده بود اون. خيلي دعا ميكردم كه ما به هم برسيم كلي هم نذر و نياز كرده بودم خيلي هم سنم كم نبود حدودا 23 سال داشتم دانشجو هم بودم بر حسب اتفاق هم دانشگاهي هم بوديم البته اون زودتر فارق التحصيل شد. يه نفر كه من فكر ميكردم دوسته از راز من خبردار شد و اين شروع جدايي بود. مدتها فكر ميكردم كه اون دوست داره به من كمك ميكنه تا به عشقم برسم. اما تقريبا يك سال بعد وقتي كه يه مجنون واقعي بودم فهميدم كه اون مثلا دوست چه خيانتي به من كرده چه ضربه هايي بهم زده و خلاصه به قول معروف زيرآبم زد.داستان من خيلي طولاني كه از حوصله شما خارج فقط اينو بدون كه اون روز از صبح ساعت 10 تا ظهر ساعت4 گريه كردم. باورم نمي شد كه ديگه نمي بينمش باورم نمي شد كه غصه من اينجوري تموم بشه. 6 ماه تمام زجر كشيدم گريه كردم مريض شدم بردنم پيش دكتر اعصاب اما چه فايده عشق من هرگز برنگشت. راستي مي دوني چرا هيچ وقت نتونستم بهش بگم دوسش دارم آخه اين بار ليلي مجنون شده بود! مگه ميشه تو مملكت اسلامي تو يه فضاي خاص مذهبي به يه پسر بگي يك سال شايدم بيشتره كه شب و روز بهش فكر ميكني.نشد به خدا نشد خيلي سعي كردم اما نشد دو سه روز قبل از بيرون اومدنم از اونجا يه روز باروني ساعت 8 شب بود و من هنوز نرفته بودم دم در اداره منتظر آژانس بودم كه من ديد و بهم گفت شما هنوز نرفتيد گفتم تقصير شما بود تعجب كرد كاش مي فهميد كه ديونگيام واسه اينه كه ديوونش شدم خلاصه سرت درد نيارم غصه ما به سر رسيد مثل هميشه هم كلاغه به خونش نرسيد. االان 2سال از اون ماجرا ميگذره منم خودم سپردم دست سرنوشت چندماهي ميشه كه ازدواج كردم و همسرم رو هم خيلي دوست دارم.اينارو نگفتم كه فكر كني عشق سر انجام نداره نه . عشق زيباست با همه وجود احساسش كن و مراقبش باش مثل بچه آدم ميمونه هر چند سالش كه باشه بازم به مراقبت احتياج داره. و البته سرنوشت چيزي كه از قبل نوشته شده اما اگر بخواي اين تويي كه راهت رو انتخاب ميكني. راستي 20 روز بعد از عروسيمون بود كه طي يه اتفاق فهميدم كه همسرم هم قبلا عاشق بوده!!!!!
mahdi7098@yahoo.com
من العان 1029 روزه که عاشق کسی هستم که عاشق منه ازدوستان عزیز میخوام راهی جلوی من بزارن که به عشقم بگم عاشقشم از این دوستم میخوام هرچه زود تر بقیه داستانشو واسمون بنویسه
shiva_asali_68
man kheyli tajrobe kardam az man mishnavi in kararo vel kon bechasb be darso zendegit be khoda ye roz be in harfam mire30.movazebe delet bash
sare_najafy1993@yahoo.cim
سلام.داستان قشنگی بود.درکت میکنم.منم یه عاشقم.ولی دوران عشق من زیاد طول نکشید.نه اینکه عشق الکی بود.نه!!!من هنوزم عاشقم ولی رابطمون زیاد دوتم نیاورد.امیدوارم همه عاشقا به عشقشون برسن.
اتفقاقی نمی افنه اگر آخر داستانتم بنویسی ها!!!!منتظریم. خوشحال می شم به منم سر بزنی.[love][khejalat]
وقتی با یه حفش دلتو میسوزونه وقتی كه میبینی بابایی زنگ میزنه میگه به باباش میگه پول بهم قرض بده وقتی باباش سر بابام داد میزنه تو میری تو اتاق گریه میكنی میگی ابرو ریزی شد وقتی هر وقت بعد از عید دیدنی میای خونه فال حافظ میگیری ببینی چی در میاد وقتی خجالت میكشی اونها بیان خونتون چرااا چون خونهی ما كه تلویزیونه 47 اینچی نداره خونهی ما كه 4 تا اتاق خواب نداره خونهی ما كه مثله اونها اینقدر تمیزو شیك نیست دیگه كم اوردم وقتی از بس دلت واسش تنگ میشه پا میشی میری جلوی دانشگاش تا اونو از دور ببینی ولی یه جوری كه اون نبینت وقتی میای این همه سایتهچتو یاهورو دنباله اون میگردی به هر چی اسم وحیده حرف میزنی ولی اون نیست وقتی واسه اینكه اونو فراموش كنی دل به ادم های دیگه میبندی بعد میبینی وااای بد تر شد حالا اینها همه شده 6 سال الان من 17 سالمه اون داره دانشگاش تموم میشه وقتی گاهی اوغات میگی روز عروسیش وقتی اون پیشه زنش نشسته این صورات كه وقتی میری جلوش چشاتو یه وقت پر اشك نكنی یه دفعه نا غافل نزنی زیر گریه یه دفعه یكی نفهمه تو ناراحتی دیگه كم اوردم دیگه داره اذیتم میكنه گفتش
خیلی بهتون حسودیم شد خیلی وقتی كه یه دختر 14 ساله توی عروسی دختر عمش چشش به پسر عموش بیفته بعد یه لحظه بخواد بازم نگاش كنه همش نگاه كنه پسرعموی 19 ساله . وقتی همش فكر كنی واقعا دوست داری اونم دوستت داشته باشه ولی روزا میگذره و اینجوری ماجرا تموم نمیشه وقتی كه میبنی چقدر از هم دورین وقتی میبینی كه اخه اون مگه خوله كه تو رو دوست داشته باشه بعد با هر نگاه اتفاقیه اون فكر كنی كه اونم داره بهت هزار دفعه از خودت سوال كنی یعنی اونم منو دوست داره؟ واسه چی دوستت داشته باشه ما حتی پدرامونم كه با هم داداشن زندگی هاشون یه جور دیگست پس بزار بگم دلم از چی خونه وقتی كه ببینی شغل بابای وحید یعنی پسر عموم مهندس كشاورزیه بالا شهر قیطریه میشینن بعد نگاه كنی به بابات ببینی یه رانندهی كامیون بیشتر نیست بعد نگاه كنی ببینی جای زندگیتم كه كیلومتری با اون فاصله داره نگاه كنی ببینی متراژه خونشون یه عالمست بعد به خونهی خودت نگاه كنی ببینی یه مستجره خونهی 60 متری هستی نگاه كنی ببینی دو تا ماشین دارن ولی مسیدونی وسیلهی خونهی ما چیه یه موتور قسطی وقتی نگاه ببینی اون به چی تو دلش خوش باشه وقتی هر سال واسه عید دیدنی بری خونشون در سال فقط یه بار ببینیش وقتی مامان بزرگت فوت میكنه ولی انگار به تو دنیارو دادن چرا چون وحید میخواد بیا چون اون اونجاست
مرسي از داستان خيلي باحالت واقعا منو به فكر انداختي
عاشق
داستانت خیلی با حال بود
به نظر من دخترها خیلی نامردن البته همه نه فقط sh امیدوارم همه عاشق ها به عشقشون برسن و مثل من نباشن
دختراهیچم نامرد نیستن به نظر من پنجاه پنجاهن هردو به یک اندازه نامردن
من خودم عاشقم که البته عشقم باصدنفر دوسته الا من عاشقی حتماازدواج نیست دوستی خیابانی بسه مانمیتونیم برا خودمون شوهر یازن پیداکنیم 90درصد کسایی که دوستن خودشون دوس دارن بایک خانم متشخص یابالعکس ازدواج کنن دوستی خیابونی مال جووناس اما ازدواج حرف یک عمر زندگیه[بوسه]
من عاشق پسریم که اصلاازم خوشش نمیاد اواخرماه میرم توی 16انگاری به گفته برو بچ اسمش مصطفی هس تو خ بغلی مامدرسه ای هس که با صد نفر دوسته همشونم میشناسم منم همچین زشت کور کچل نیستم ولی اون جیگر ازو خوشش نمیاد 2مهر دیدمش سال اولیم دبیرستان انتظارشو میکشم خودمونیما انتظار عجب شیرینه میمیرم براش
اگه یکیتون اهل شهر ماس مطمیینا میشناستش همیشه کت شلوار میپوشه سوار اتوبوس قجلومیشه یادانشجوهس (0درصد)یادبیرستانی(99درصد) [گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه]
داستان خوب و عالی و قشنگی بود . [گل] دوستت دارم نیار جون .I LOVE YOU
داستان جالبی بود اگه ادامشو بنویسی قشنگ تر هم میشه.
باعرض سلام به همه ی عاشق های دنیا.
عجب شباهتی.قربون خدا برم اگر من هم داستان خودمو تعریف کنم تقریبا مثل همینه با این تفاوت که من 3سال نه میتونستم سر حرفو باز کنم نه میتونستم حرف دلمو به عزیزم بگم .حالا که تونستم همه چیز رو به عزیزم بگم چند وقت دیگه قراره با هم ازدواج کنیم .از شما هم میخام برای تمام عاشقهایی که نمیتونن حرف دلشونو بزنن دعا کنین که این جرئت رو پیدا کنن تا تموم حرف های دلشون رو به معشوقشون بزنن. قربون همتون بای ma74f@yahoo.com
وبلاگ نازی داری به ما هم سر بزن-بای
insaintat@yahoo.com
ابروی هرچی پسرو بردی!اههههههههههههههه[قلب]
faatemeh.bahaadori@gmail.com
سلام ادم وقتی عاشق میشه نباید دنبال موقیعیت بگرده چون باعث از دست دادنش میشه البته اخر داستان چی شد؟ ادامه نداره؟
parastoyeashegh555@yahoo.com
با عرض ســـــــــــــــــــلام به همه دوستان عزیزم
من تازه داستانتو خوندم خیلی باحال بود واقعا خوشم اومد دوست عزیز برات ارزوی موفقیت و خوشبختی میکنم برات دعا میکنم به عشقت برسی و همیشه باهاش باشی .من که دیونه عشقمم ولی بدبختانه منو نامزد کرده الان دیگه هیچ امید نیست که به عشقم برسم ولی شماهای که عاشقین به هم برسین! اینو به شما عاشقا میگم حرفی دلتو به عشقت بگو چون دلها از حرفای نگفته میشکنن! لطفا حرفای دلتنو به عشق تون بگین. I Love all Lovers! f.gholampour70@gmail.com
با سلام...من تازه داستانتو خوندم.کلی لذت بردم.تو این دوره زمونه از از این عشقا کم بیدا میشه.قدر همدیگرو بدونید...
+Powerd By: JavanBlog.Com+ |
|